یه دوست همونیه که می ترسم از منه من جدا شه!
و اون ساعت...
این روزا بیشتر از همیشه سکوت می کنم و بیشتر از همیشه به صدا نیاز دارم! می ترسم 5ساله بشه پشیمونی!...می ترسم!
دلم دوباره دیدن پیر مردی رو می خواد که بوی خدا رو می داد!دلم تنگ شده واسه روزایی که من بودم و آسمون!این روزا آسمونی واسه دیدن و ستاره ای واسه شموردن نمونده!دلم تنگ شده!
می ترسم پر شم از پشیمونی و به یاد نیارم روزای قشنگ وجودو...!بیاد نیارم این روزای درد و غم و دیروز شادو...!یادم نیاد "من" و همه ی آدمایی که یه روزی می پرستیدمشون!
بی خود می کنی می ترسی!همین کارا رو می کنی پ. پیدا نمی کنی دیگه!تو شادی بیشتر از حد تصورت!خیلی زیاد ! از وجود وجودی بی نظیر !همون که وابسته ای بهش!همون که تا هست ،هستی و اگه فقط فکرش بره مردی!همون که امروزو دادی بهش!همون که هر روزتو می دی بهش! می دی تا به رسم امانت نگهداره و آخر هر فصل به عنوان پیشکشی واسه شروع دوباره ی همه چی(حتی خودت) بهت بر گردونه!داری چیکار می کنی تو داری می کشیش!امروز پ. اومد و تو ندیدیش!دلتنگ تر از تو اومد!تو حتی نگاهشو نگاه نکردی!چی می خوای!نابودش کردی!....برش گردون!
دیریست در این زمانه گیر افتادیم
از ترس ندانی و نمانی
از ترس نبودی و نباشی
از ترس نگاه و عشق و احساس
از ترس تمام خوب و بد ها!
از ترس تویی که عشق بودی
از ترس تویی که ....
عشق را تلخ تر از زهر می پنداریم!
این منم و این تو، توی آشنا ناشناس تمام غزل ها!!!
پ.ن:بچه ها واقعا می ترسم پشیمونیم ۵ ساله شه!کمک!!!
پ.ن:دارم می رم مشهد با مدرسه!واسه همتون دعا می کنم!واسه هممون دعا می کنم!شمام دعا کنید بتونم جلوی من خودم وایسم و نذارم پشمونی ۵ ساله شه!
پ.ن:این نوشته یه ادامهبه اندازه ی من داره!ولی حالا جاش نیست!
پ.ن:منم خیلی وقته منو یادش رفته و سرش به زندگیش گرم!دیگه فکر نکنم از دست پیر مردم کاری بر بیاد!
*دوستون دارم،خداحافظ(به قول سارا حلالم کنید!)
خانمی هرچی تو بگی!فقط بخند و شاد باش!اگه شاد ، دوست نباشی،مجبور می شم یه کار دیگه بکنم!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
وقتی داره می ره نگاه با حسرتی بی انتها می کنی و بدون تکون دادن دست و یا هر گونه حرکتی فقط می گی خداحافظ!حتی نزدیک هم نمی شی!فکرای زیادی تو ذهنت میاد و میره!باورت نمی شه دوباره رو به روش ایستادی!اون شاد نگاهت می کنه،می خنده و با آرامش بغلت می کنه و تو...تو با نا باوری نگاهش می کنی و فقط بابت بودنش خدارو شکر!در همون لحظه ، حس می کنی داری می میری از خجالت که این روزا آروم تر از همیشه داره همه ی بنده هاشو آرووم می کنه از جمله فردی که حالا تو بلغشی!
تولد با کلی خاطره و خنده شروع شد و با خنده تموم!برگشت با داداش همیار و بحث درباره ی ... و مدرسه و تقلب و ...!
جلوت نشسته و به پاهات تکیه داده! گه گاه بر می گرده و لبخندی می زنه!تو نگاهش می کنی و رو موهاش دست می کشی تا روزای خوب خوشبختی رو به یاد بیاره!خیلی وقته به خودت اجازه ی هیچ کاری ـ حتی ـ نفس کشیدنم نمی دی! هر بار می گی : وقتی انقدر راحت نفس یه خانواده رو می گیرن و به روی خودشونم نمیارن....وقتی یکی رو خفه می کنن و اون یکی رو ....چرا باید نفس بکشم!این روزا واژه ی تنفس از همیشه نا آشنا تر شده!خیلی غریب! انقدر که به یاد نمیارم حضورشو!
می گی و به دوستی نگاه می کنی که در کمال آرامش داره نماز می خونه و به قول استاد دو رکعت گلی را عبادت می کنه!حسرت یه لحظه نگاهش به دلت می مونه!
این روزها که می گذرد شادم!شادم که می گذرد این روزا!شادم که می گذرد روزها...!
الهی و ربی من لی غیرک...!
به نام وجودی که وجودم زوجودش به وجود آمد...
به امید دوباره دیدن رصد خونه، رفتم مراغه! بدون هیچگونه مقدمه ای رفتم رصد خونه! به ذهنمم نمی رسید یه روزی تنها وایسم وسط رصد خونه و بخندم به روزی که با دوستام اونجا بودم! کنار در ورودی یه پیر مردی که نامردی روزگار کمرشو خم کرده، نشسته! وقتی می بینه زل زدم به رصد خونه، لبخند می زنه... آدم گنگیه ولی نمی دونم چرا انقدر می شناسمش! بدون جواب دادن به لبخندش وارد رصد خونه می شم. دور تا دورش راه می رم و نگاه می کنم به دیواراش و فکر می کنم به این که چه آدمایی پا گذاشتن اینجا و این خاک قدم کیو حس کرده که شده پاک؟ میزبان کی بوده؟ اصلا میزبان بوده یا...؟ بعد از1 ساعت سکوت، پیر مرد میاد توی رصد خونه. نگاهش نمی کنم ولی اون می گه ... اومدی چی پیدا کنی وسط این رصد خونه که دل نمی کنی ؟ جوابی نمی دم! ولی اون ادامه می ده : فکر می کنی چی پیدا کنی؟ کی رو دیدی که پریشون برگشتی؟ وقتی می رفتی چشمات داد می زد : از اینجا بیزارم ! حالا چی شده؟ برگشتم و نگاهش کردم! کدوم دفعه؟ آخرین باری که اینجا اومدم تنها نبودم! این پیر مرد نبود؟ چی می گه؟ پیش خودم گفتم اشتباه گرفته و رومو برگردوندم. دوباره گفت : نگو یادت نمیاد منو! - جان؟ گفت: تو خودتی، من اشتباه نگرفتم! مطمئنم! فقط کافیه حس آخرین لحظه تو به یاد بیاری! همین.
راست می گفت! آخرین لحظه گفتم: من از اینجا متنفرم! و به غروب زل زدم، ولی این از کجا می دونست؟
تحمل حرفاشو نداشتم. از تهران نکوبیده بودم بیام که به حرفاش گوش کنم!
اومدم طرف در! پیر مرد فریاد زد : هیچوقت نمی تونی دل بکنی از اینجا و چیزی که دنبالشی! 1 ساعت گشتی، ولی قسم می خورم چیزی که جلوی چشمات بودو ندیدی! قسم می خورم ، پیداش نکردی! به علی قسم می خورم!!! برگشتم بگم چی می دونی که اینجور راحت قسم علی می خوری، که پیداش نکردم! اومدم بیرون رصد خونه! همه جا رو دیدم! و نبود و دوباره، غروب بود که خواست باشه! اون دیده می شد و من مبهوت اون بودم! گریه می کردم... فقط همین!
برگشتم یه نگاهی به رصدخونه کردم و خواستم برگردم به اونجایی که باید بر می گشتم! هنوز یه قدمم برنداشته بودم که پیرمرد گفت: دیدی عظمتشو؟ آره خودش بود! گفتم: چی رو؟ گفت: عظمتشو؟ دیدی؟ دیگه من نگفتم ولی فریاد زد: آفرین! فهمیدی! پیدا کردی! دیدیش! گفتم: تو کی هستی؟ گفت: بنده خدا و تو؟ گفتم: بنده خدا!لبخندش تبدیل به خنده شد و گفت: و شاهدت؟ گفتم: خود خدا! توی چشماش برقی دیده می شد! از نام خدا عجیب شاد شد! وقتی گفتم شاهد خود خدا ، سوخت ، خاکستر شد و برگشت به عشق! گفت: دیدی فهمیدی، پیداش کردی! همه به همین می رسن! اون هست! پیرمرد اشک می ریخت و با تمام وجود فریاد می زد: اون هست! هست! همه جا هست! به علی قسم هست! همه جا! به چوب دستیش تکیه کرد و گفت: وقتی گفتی بنده خدا، گفتی شاهدت خداست، نفهمیدم چرا، چرا شک کردی؟ شک کردی که هست؟ تو با شک اومدی! من دیدم شکو! جلوتر از خودت اومد! تو منم مطمئن کردی ولی...!
فریاد زدم: اون هست...همه جا...همیشه!
و پیرمرد دوباره لبخند زدو به آسمان که دیگه پر شده بود از ستاره نگاه کرد! پرسیدم: چرا انقدر به علی قسم می خوری؟ گفت: چون علی...
دلم می خواد به اندازه اون شب نقطه بذارم! انقدر قشنگ می گفت، که دلم می خواست تا ابد شنونده باشم! ولی باید بر می گشتم...! گفتم: تو هستی همیشه؟ گفت: همیشه! گفتم: تهران دوب... گفت: همه جا!
پ.ن:اینا نتیجه حرفای دیشب من با یه دوسته نه چیز دیگه ای!
پ.ن:همچنان آرزوم دوباره برم به اون رصد خونه و رصد کنم ستاره ای رو که دنبالشم!اونجا انقدر پاک که ستاره من می درخشه...!
پ.ن:به امید ظهور!![]()
![]()
ترسیده ای ؟ کمی
ز چه ؟ که شوم من اسیر خاک
انگار همه یادشون رفته اولین گناهی که حضرت آدم که اولین آدم بود کرد،چی بود...
جرمت؟ یک سیب از درخت وسوسه.
و یادشون رفته چه سرانجامی داشت...
حکمت ؟ تبعید در زمین!
همه یادشون رفته .... با همین فراموش کاریشونه که گناه هیچ کاری نکردن تمومی نداره ... انگار از حکم همیشگیشون راضین... انقدر گمن که در جواب به این جمله می گن راضییم به رضای حق! و من نمی دونم نمی فهمن یا خودشونو زدن به نفهمی که بابا خدا به این راضی نیست! به خدا راضی نیست ...! راضی نیست ببینیم و بگیم نمی بینیم...بدونیم و بگیم نمی دونیم ! به خدا راضی نیست !راضی نیست...
نمی خواید که کاری در جهت بهبود بخشیدن به اطرافتون بکنید؟ یه قدمی ـ محض اثبات و اعلام وجود،نه حل مشکل ـ بردارید؟
نمی خواید ثابت کنید انسانید نه آدم ؟ نمی خواید بفهمید،می فهمید؟ دوست داشته باشید و لذت ببرید از اینکه دوست دارید و وسط معماهای سخت این دنیا بزرگترین و مشکلترین این معماها رو شناختید!!!
ای کاش ماها جمله هایی رو که تو دبستان بهمون می گفتنو یاد می گرفتیم و به یاد می آوردیم : بچه ها شما باید یه جوری بلد باشید که اگه یه روز یکی ازتون سوالی کرد بتونید جوابشو بدید...
اگه این جمله ها رو به یاد می آوردیم الان به این فکر می کردیم که اگه یه روز یکی از یه عالم دیگه ، از یه سیاره و ستاره دیگه اومد و گفت یه تعریف از خودتون و کاراتون بدید ؛ بتونیم بی دغدغه و فکر به این که نکنه بشه دروغ و ریا ( ای کاش این کارو می کردیم ...این فکرو می کردیم تا کمه کم می شد امیدوار بود هنوز خودمونو یادمونه و یادمونه قرار چه کارایی بکنیم!!!)بگیم... نه این که بعد از یک ساعت فکر بگیم شاید.... و بعد ـ پیش خودمون ـ فکر کنیم واقعا همینه؟
خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن چه دشوار است!چه زجری می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است!!!
اول قصد نداشتم بنویسم از این چند روز ، بعد دیدم کم اوردن جلو دوستان خیلی جالب نیست!
قبل از شروع می خوام جواب اون دوستی رو که اومده بود تو وبلاگ زهرا نظر داده بودو ، بدم:
ما همه مون عادت نداریم به زیاد و طولانی نوشتن،ولی عادت داریم به کامل نوشتن!
(چون تو وبلاگ دوستان همه معرفی شدن،توضیح نمی دم کی کیه.)
از تو قطار می گذرم و می رم سر افتتاحیه.
گروه ما خیلی خسته بود چون از لحظه ای که از قطار پیاده شدیم، تو یه ون نشسته بودیم!
وارد سالن شدیم! دلم می خواست برگردم تهران !
چند نفر اومدن حرف زدن که از بین همه شون فقط به حرفای عمو گوش کردم! وقتی آقای سید علایی رو دعوت کردن که بیاید حرف بزند،فکر نمی کردم با یه آدمی مثل عمو مواجه شم! دلیلی که سخنرانی عمو گوش دادم این بود که اون خیلی شبیه آدمی بود که من ازش متنفر بودم! درنتیجه در اولین لحظه به زهرا که نزدیک ترین آدم بود بهم گفتم:من از سید علایی بدم میاد!(لطفا ادامه بدین،تا چند لحظه دیگه این آدم میشه عمو!)
اون روز انقدر خسته بودم که به این فکر نکردم که واقعا عمو شبیه ر.ت است؟
چهارشنبه روز کاملا عادی و نسبتاخوبی بود! من هنوز مطمئن نبودم که خوشحالم!(خونه ی ما دقیقا جاییه که تو چند ماه گذشته بیشترین و بدترین اتفاقات افتاده! و پنجره اتاق من،دریچه ایه واسه دیدن لحظه لحظه اتفاقات! نتیجه گیری:خیلی وقت بود خوشحالی رو یادم رفته بود!)
فیزیکی که در اسکناس 100 دلاری است. اون روز عمو سخنرانی با این عنوان کرد! عالی بود!!! عالی. این بهترین قسمت چهارشنبه بود!
چهارشنبه سه تا داور پروژمونو دیدن! دیگه باور کرده بودم که پروژه ی مزخرفی داریم!!! بعد از ارائه پوستر ها برگشتیم خوابگاه... تا ساعت ۱۰ با سرعت نور گذشت! من کاملا خواب بودم ولی بی خیال شدن دوستا و خوابیدن دیوونگی بود! تا ساعت سه با بچه ها خندیدیم! خیلی وقت بود این جوری نخندیده بودیم! همه خوابیدنو من با وجود خستگیم همچنان بیدار بودم!(نیت کرده بودم ۴۰ صبح دعای عهد بخونم ، چهلمین روز نامه انجمن بدستم رسید... شب همون روز قرآن رو باز کردم... و النجم اذاهوی... سوره نجم... با خودم قرار گذاشتم از سوره نجم تا آخر قرآن بخونم ...)نشستم سر خوندن قرآن... روز تمام شدنش واسم سوال بزرگی بود...!
صبح تا ظهر پنجشنبه تقریبا مثل چهارشنبه بود!سر ارائه پسترا من خیلی حواسم بود که عمو سر کدوم گروه ها می ره! چون داشتم به یه نتیجه ای میرسیدم که بعدها توسط عمو کاملا رد شد!
پنجشنبه ظهر بعد خوردن نهار ـ قبل از اینکه عمو بره سر کار هدی اینا ـ من رفتم پشت میزمون تا صنمو که پشتشو به میز کرده بود و داشت روسریشو درست می کرد از آخرین کشف خودمو و زهرا باخبر کنم...! من بر عکس همیشه که برای حرف زدن با کسی مقابل فرد می ایستیم،کنار صنم وایسادم که مثلا مجبور نباشم بلند حرف بزنم و کسی صدامو نشنوه...!مثل صنم پشت به میزمون وایسادمو شروع کردم به گفتن...:صنم من و زهرا به این نتیجه رسیدیم که آقای سید علایی سر میز ما نمیاد! می بینه هر گروهی که موضوعش جالب باشه میره سر همون گروه! سر گروه ما نمیاد! ولی آخه درست نیست که،بابا اگه داوره باید مال ماها رم بیاد و گرنه.... آقا من یه نفس چیز گفتم به عمو که یهو یه نفر گفت: این میز شماست؟ صنم هنوز داشت به چادرش ور می رفت پس بر نگشت... منم با بی میلی و کسلی برگشتم که بگم بله که با عمو مواجه شدم... طرز بیان بلم تغییر کرد:بله!!!!!!!!!!! گفت: خب میشه توضیح بدین؟ طبق معمول صنم شروع کرد،تمام مدتی که صنم داشت توضیح می داد به این فکر می کردم که اگه عمو حرفامو شنیده باشه چی میشه؟ که اگه دو دقیقه قبل از اینکه صدامون کنه اونجا وایساده بود چه چیزایی می شنید... توضیح دادن صنم تموم شد! منم ذوق کردم که نشنیده ولی به قول شاعر زهی خیال باطل! نذاشت من توضیح بدم گفت بذارید نموداراتونو ببینم! تو مدتی که داشت فاصله ی میز تا دیوارو میومد گفت:من تقریبا به همه گروه ها سر می زنم! در اون لحظه منو اون طرفا پیدا نمی کردید چون رنگم با دیوار پشت سرم یکی شده بود!!!
وسطای توضیح دادن نمودارا زهرا اومد! احساس کردم واقعا می خواد کله منو بکنه! توضیح گروه ما تموم شد و عمو گفت:انشاا... سال دیگه اگه کارایی که گفتمو بکنید،روزبه می گیرید! رفت سر یه گروه دیگه. از لحظه ای که عمو رفت زهرا تو گوش من جیغ زد که چرا بهش نگفتین من نیستم تا هدی رو دید و رفت پیشش که واسه اونم بگه!
بعد از چند دقیقه دیدم عمو رفته سر میز هدی اینا! منم بدو رفتم اونجا که ببینم نظر عمو چیه چون موضوع هامون یکی بود! توضیح دادن سه تفنگدار که تموم شد عمو رو کرد به هدی و فقط یه جمله گفت: به بابا سلام برسونید!
من که دقیقا از اولش نرسیده بودم گفتم:خب هدی نظر عمو چی بود؟ گفت:دیدی که گفت به بابا سلام برسونید!!!
رفتم پیش عمو و گفتم:ببخشید ما دوتا گروه موضوع هامون یکیه ولی جوابامون برعکس همه... عمو گفت :خب؟ گفتم:خب کدوم درسته؟
گفت:خب باهم دعوا کنید! زهرا.م مشتشو نشون داد و گفت:اجازه هست فیزیکی حلش کنیم؟ عمو نگاهی به چهارتاییمون ـ که داشتیم از خنده می ترکیدیم و با تعجب نگاهش می کردیم ـ کرد و گفت:نه،فیزیکی حلش کنید!
بعد از اینکه عمو رفت دوباره زهرا اومد و شروع کرد : من چقدر بد شانسم و ...
همه برای پذیرایی از سالن بیرون رفته بودن... من،چندتا از بچه ها،چند تا داور و عمو توی سالن بودیم. یه سری برگه داده بودن واسه رای دادن به بهترین کار از نظر تماشاچی! من از پشت میزمون داشتم اسم یکی از پروژه ها رو می نوشتم که متوجه شدم عمو داره به پسترمون نگاه می کنه. رفتم طرف عمو. عمو گفت:تونستید همدیگرو قانع کنید؟ گفتم: نه و چون دوست هستیم نمی تونیم دعوا کنیم! گفت: ا ِ دوستید؟یعنی تو یه مدرسه اید؟گفتم: نه ولی دوستیم؟ گفت: تو یه مدرسه نیستید چه جوری دوستید؟ گفتم :راهنمایی با هم بودیم! گفت: پس دوستید! گفتم: بله. حالا نتیجه کدوم گروه درسته؟ گفت:من هنوز باید چند تا پستر ببینم! ولی حتما بهتون می گم!
رفتیم آمفی تئاتر،یه جلسه گذاشته بودن بچه ها انتقادات و پیشنهاداتشونو مستقیما به اعضای کمیته علمی و اجرایی بگن!
انتقادای بچه هارو یادم نیست،فقط یادمه قبل از شروع یک ساعت تشکر و خسته نباشید می ذاشتن که به نظرم فقط وقت گیر بود،پس من اینارو حذف کردم! یکی گفت ای کاش مقاله هایی رو که بچه ها براتون می فرستن ،اجازه بدین بیان اینجا و تو وقتای بی کاری بچه ها،واسشون توضیح بدن! عمو در جواب گفت :ما نه نیرو داریم،نه زمان! بعد از عمو من دستمو بلند کردم! هفتاد میکروفون دادبهم...گفتم:سلام،من یه پیشنهاد دارم یکیم شاید انتقاد...(تو این فاصله عمو داشت دنبال فردی که حرف می زد می گشت که بقلیش بهش نشون داد)شما لازم نیست همه مقاله ها رو قبول کنید؛واسه این کار،می تونید طبقه بندی کنید و کارایی که جای بحث دارن رو انتخاب کنید،در ضمن نیرو های شما انقدر قوی هستن که به کس دیگه ای نیاز نداشته باشید،بعدم فکر نمی کنید مسابقه ی فرود دیشب یه کم خیلی خطا داشت؟ بعد از گفتن این جمله _ شاید طنز _ توی سالن صدای دست و سوت و کف پیجید! آقای رضاداد یا همون عمو ایمنی(مشخص نشد برای دفاع از کار خودش یا دفاع از خانومش)زودی گفت من جوابشو بدم:نه فکر نمی کنیم! من فقط چند ردیف با عمو ایمنی فاصله داشتم پس بلند ـ طوری که بشنوه ـ گفتم:خب فکر کنید! اون روز واقعا نه منظورم توهین بود،نه دعوا و نه تشویق بچه ها! واقعا برام سوال بود عمو که انقدر دقیقه رو خطاها چرا این یکی رو بی خیال شده؟ بگذریم من فردای اون روز جواب سوالمو گرفتم. عمو ایمنی توضیح داد که یه مقداری از خطاها رو محاسبه کرده بودن و من خوشحال شدم!
بعد از این جلسه سوار اتوبوس ها شدیم که بریم بگردیم!
اولین جایی رو که رفتیم قبلا دیده بودم پس توش نرفتم! دوباره سوار اتوبوسا شدیم و رفتیم رصد خانه مراغه! وسط رصد خانه جمع شدیم تا اون آقای منجم توضیح بده. از اون جایی که حال و حوصله ی این جور حرفا و توضیحاتو ندارم،شروع کردم به عکس انداختن! در همین حال دیدم عمو سرشو به دیوار رصد خانه چسبونده و داره به یه چیزی گوش می ده،چندتا قدم بر می داره و دوباره این کارو تکرار می کنه! حرفای اون آقا که تموم شد،عمو گفت: بچه ها دور تا دور وایسید... گوش کنید... نباید حرف بزنید وگرنه نمی شه آزمایش کرد...!بعد از یک ساعت که عمو تونست بچه ها رو آرووم کنه اومد وسط رصد خانه که توضیح بده،ولی بچه ها با دیدن عمو شروع کردن به دست و سوت و جیغ و... عمو دوباره راه افتاد دور تا دور رصدخانه و به همه می گفت: من اونور حرف می زدم صدای منو می شنیدید؟ وقتی کاملا دور رصدخانه رو گشت،گفت: بچه ها برید اون طرف بیرون وایسید! قرار بود اونجا بایستیم و عکس بگیریم!!! بعد از دوساعت که همه منظم و مرتب وایسادن،هفتاد اومد و نشست جلوی بچه ها!!! بعدم بقیه اعضای انجمن این کارو کردن! با این کار اونا دوباره صف ها بهم خورد! عمو داشت دیوونه می شد و می خواست کله هفتادو بکنه(!) چون تازه همه گروه ها منظم شده بودن!
بعد از عکس انداختن فقط یه چیز بود که نظر همه رو به خودش جلب کرد:غروب! منظره فوق العاده ای بود! به خصوص واسه بچه های تهرانی که به خاطر وجود ساختمان های بلند،خیلی کم پیش میاد ازین صحنه ها ببینن!!!
دوباره سوار اتوبوس شدیم بریم پارک! این دفعه اتوبوس فوق العاده بود! عمو و هفتاد با ما اومدن!!! عمو کاملا خسته و خواب بود! دو تا دستاشو به میله های اتوبوس گرفته بود و به کارای بچه ها نگاه می کرد!
توی اون اتوبوس از مدرسه های مختلف دانش آموز بود! چادریش فقط ما با چند تا از روشنگر شهرکیا بودیم! می تونید تصور کنید که شهرکیا چه جور بچه هایین پس توضیح نمی دم! ما موندیم! بچه های روشنگر ولنجک!( یه توضیح واسه اونایی که ما رو نمی شناسن: ما و شهرکیا هر دو گروه از مدرسه روشنگر هستیم! ولی تیپ بچه ها و دبیرامون کاملا برعکس همه! در ادامه کاملا توجیه می شید!) بچه های ما که ته اتوبوسو پر کرده بودن شروع کردن به شعر خوندن! یار دبستانی من با من و همراه منی.... ما خوندیم و هفتاد و عمو و انجمنی ها که فکر می کردن چون چادرییم پس دیگه سکوت تا مقصد،با تعجب نگاهمون می کردن! بعد که دیدن نه انگار ادامه داره همراهی کردن! اولش خوب بود چون گروه ما و گروه سرود انجمن ( عمو داد گستر،اون خانومه،چند نفر دیگه!) با هم و هماهنگ شعر می خوندیم! ولی بعد عالی شد چون گروه انجمن شعرایی می خوندن که ما تا حالا نشنیده بودم! بچه ها به گروه انجمن گفتن قرار نیست اونا هرچی می خونن ما بلد باشیم و اونا در جواب گفتن:یاد بگیرید! ما به عمو گفتیم: این شعرایی که شما می خونید واسه عهد......خیلی قدیمیه نه اینکه بخوایم سن شما رو بالا ببریما نه،ولی آخه خیلی قدیمیه ماها تاحالا نشنیدیم! عمو گفت: منم اینایی رو که اینا می خونن بلد نیستم! بچه ها گفتن: آخه شما هم عصر مایید اینا واسه عهد حجرن!!! عمو رو کرد به هفتاد ( که اون موقع هنوز آقای ایرانی بود. ) و گفت: اینا می گن من هم عصر اینام ولی شما مال عصر حجرید!!!! از همون لحظه آقای ایرانی شد هفتاد!!! پس از اینجا به بعد شد کَل....! ( تو این مدت عمو فقط نگاه می کرد و می خندید! نمی خوند!)هفتاد یه چیزایی می خوند که ما تا حالا به گوشمونم نخورده بود و ما یه چیزایی می خوندیم که اونا تا به حال نشنیده بودن! کم کم شعرای اونا شد انقلابی ما هم کم نیودریم! شروع کردیم به خوندن: خمینی ای امام ! خمینی ای امام ای مجاهد ای مظهر شرف ای گذشته ز جان در ره هدف! همین طور که بچه ها داشتن می خوندن منم داشتم از لحظه هایی که ما خوشبختی رو بعد از مدت ها حس کرده بودیم و ممکن بود دیگه تکرار نشه فیلم می گرفتم پس همه چی رو از تو دوربینم می دیدم . متوجه شدیم عمو هم داره می خونه !!!!!!!! همراه بچه های ما و حالا _ دلیل هرچی بود _ این ضد حالی از طرفه عمو واسه گروه انجمن و حالی واسه ما بود! وای چقدر عالی بود همه چی خوندیم وطنم وطنم ، یار دبستانی من ، مرغ سحر ، امشب در سر شوری دارم ، سرود ملی ایران و ... و خیلی چیزای دیگه که باعث شد اون شب بشه بهترین شب! رضوانه جون یه شعری خوند که چندتا از بچه ها باهاش دست زدن کم کم همه شروع کردن دست زدن! به عمو گفتم :شما همراهی نمی کنید! گفت:من بلد نیستم! بلد نیستم! گفتم :دست زدنو که بلدید؟! بنده ی خدا شروع کرد دست زدن جالب اینجا بود که بر می گشت ببینه اگه من هنوز دارم ازش فیلم می گیرم دست بزنه و اگر نه بی خیال دست زدن شه! وقتی که از اتوبوس پیاده شدیم رفتم پیشش و گفتم : ممنون از اینکه چندتا دست همراهی کردید! گفت : به خدا خستم دفعه بعد قول می دم همراهی کنم! - نه این فقط تشکر بود!
بعد رفتیم یه پارک تو مراغه و اونجا نشستیم شام خوردیم! شاید اگه همون شام تو تهران بهم می دادن نمی خوردم ولی اونجا از بهترین غذاهایی که خورده بودم بیشتر بهم چسبید!
شب تقریبا ساعت 11و نیم رسیدیم خوابگاه تا ساعت 2 و نیم با هدی و زهرا و زهرا.م تو حیاط راه رفتیم و حرف زدیم و شعر خوندیم! سر اومد زمستون...
صبح جمعه مثل هر روز ساعت 7 از خواب بیدار شدیم ، صبحانه خوردیم و آماده رفتن به مکان برگزاری همایش شدیم!
اول عمو دادگستر یه کنفرانس داد ، بعد آقای اجتهادی کنفرانسی درباره فیزیک و شاخه هاش دادن! بعد استراحت، مسابقه فرود ( مرحله نهایی) و اختتامیه! تو مدت استراحت من و زهرا و هدی رفتیم پیش عمو که بفهمیم بالاخره کار کدوم یکی مون درسته؟ عمو گفت کار هر دو گروه درسته اگه با ........... امتحان کنید نتیجه دقیق تری می گیرید! تمام مدتی که عمو داشت حرف می زد به این فکر کردم که عمو هیچ ربطی به ر.ت نداره! و از این بابت واقعا خوشحال شدم!!! مسابقه فرود این جوری تمام شد که گروه هایی که از پسر ها و دختر ها تو مرحله قبل برنده شده بودن رفتن طبقه دوم و از اونجا سازه ای که ساخته بودنو اناختن پایین و خانم مختاری و آقای اجتهادی زمان گرفتن! بعد از بچه ها گفتن داور ها هم یه گروه دارن : عمو و خانم شیخان ! سازه خانم شیخان از 2 ثانیه بیشتر شد ولی مال عمو از یک ثانیه بیشتر شد و به 2 نرسید همه مونده بودن چرا مال عمو اینجوریه! عمو برای اینکه مطمئن بشه دو بار این کارو تکرار کرد و هر دو بار همون شد که بار اول شده بود! من از این اتفاق فقط یه نتیجه گرفتم و اونم این بود که عمو مفهوم مسئله رو برعکس گرفته ، چون اگه بر عکس این مسئله ، یعنی فرود کاغذ درکمترین مدت زمان ممکن بود ، عمو نفر اول می شد!!! یکی از گروه پسرا برنده شد؛بهشون جایزه یه بسته کاغذ A4 دادن یا به قول عمو ایمنی کلی کاغذ دادن! دونه دونه دانش آموزایی که قرار بود جایزه بگیرن رفتن و جایزه شونو گرفتن! بعد از هر جایزم عمو یه توضیحی درباره اون جایزه می داد! تحلیل خطاها برنده نداشت و عمو هم این طوری توضیح داد: بدون شرح! به جایزه روزبه رسیدیم! همه منتظر بودن ببینن از بین نامزدهای دریافت این جایزه کی می بره که روی پرده پشت سر عمو دادگستر یه جمله اومد: بدون برنده!!! همه با تعجب به این جمله نگاه می کردن برای اولین بار تو دادن جایزه به جای صدای سوت و کف فقط این صدا اومد : اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا َ....!
عمو توضیح داد که امسال تعداد کارا زیاد بود ولی همه کارا انقدر خوب نبودن که جایزه رو ببرن! همه کارای خوب تو یه مایه بودن! گفت ولی من خوشحالم که بیشتر گروه ها وقت برای کار کردن رو پروژشونو دارن به خصوص اونایی که سر می زاشون گفتم کار کنید ایشا ا...! بعد از تمام شدن جایزه ها یه کلیپ از این چند روز خوشبختی گذاشتن که واقعا قشنگ بود! ( اگر سر سخنرانی ها خوابم می گرفت از ترس دوربین آقای برومند و عمو ایول(آقای عظیمی نیا؟پور؟زاده؟) بلند می شدم می رفتم بیرون! ) تو اون عکسا عکس بچه ها که خوابیده بودن قشنگ ترین عکسا بود!
بعد از دادن جایزه ها و اعلام برنده ها و دیدن عکسا نوبت رسید به عکس انداختن بچه ها با عمو و عمو های دیگه! بچه های گروه ما تا اون لحظه با عمو عکس ننداخته بودن و از اون موقع شروع کردن به عکس انداختن! فکر کنم عمو دیوونه شد چون من به شخصه یه جا از رو لجبازی اذیت کردم!!! بچه ها دوربین دادن عکس بندازم منم یک ساعت طول دادم ! کم مونده بود عمو بیاد بزنتم چون یک ساعت صاف وایساده بود عکس بندازه!!!
خیلی سخته خداحافظی با آدمایی که تقریبا یک هفته رو باهاشون گذروندی! یا در واقع یک هفته باهاشون خندیدی!
از در سالن همایش بیرون میای . بدون اینکه به این فکر کنی که کسی می بینتت یا نه می زنی زیر گریه گوشی رو در میاری و شماره همیار می گیری! خودش بر می داره بهش می گی فقط حرف بزنه! اون تو اوج خوشحالی از تلفنت حرف می زنه و تو داری گریه می کنی ازت می پرسه چی شده ولی جوابی نمی شنوه و بازم میگه از همه چی و همه جا می گه و آخرش می گه:رسیدی تهران باید بیای پیشم! دیگه جدی جدی برگشتت به تهران می خوره تو سرت و باورت می شه بازم باید تحمل کنی صحنه هایی رو که برای اولین بار دو ماه پیش وسط خیابون ولی عصر دیدی و باورت میشه دوباره باید تحمل کنی اشکای دوستاتو ، هموطناتو ، مادرا رو و همه آدمایی رو که با تمام وجود دوست داری! هدی میاد پیشت و می گه میشه عکساتو بهم بدی؟ بدون اینکه نگاهش کنی ، سری تکون می دی و به طرف اتوبوس ها می ری. هدی صدات می کنه: زرین ، خانم زرین ، مهندس ، مهندس ، مهندس... و تو روتو بر نمی گردونی و می ذاری فکر کنه نشنیدی! بر می گردید خوابگاه که وسایلتونو بر دارید. می ری پیش هدی که بغلش کنی و یه دل سیر گریه کنی... قبل از اینکه چیزی بگی هدی دستتو می کشه و می برتت اون طرف حیاط که بچه ها نباشن. اون در کنارت نشسته و داره گریه می کنه و با تمام وجود میگه مریم نمی خوام برگردم تهران! نمی خوام دوباره خوشبختی رو از دست بدم! ما تواین چند روز خیلی خوشبخت بودیم ، نمی خوام.... وقتی اشکای هدی رو _ که عزیز ترین کسیه که تا حالا توصیفی براش پیدا نکردی و نیست مثل بقیه _ رو می بینی اشکات خشک می شه! انقدر تعجب کردی که یادت میره داشتی واسه کی از چی می گفتی! می ری تو اتاق و واسش دستمال میاری. حالش خیلی بده! از خودت بدت میاد که نمی تونی تهرانو واسه دوستت خوب کنی! که نمی تونی خوشبختی رو اونجاهم بهش بدی! دیگه گریه ای نمی کنی! نمی کنی نه ، نمی تونی بکنی ! شروع می کنی به گفتن از اتفاقایی که می دونی هدی با شنیدنش می خنده هرچند خیلی خنده دار نیست! می گی از دعوا هایی که با آدمای مختلف کردی و هدی خیلی راحت می گه آخه تو که.......... بگذریم. بهترین نکته حرفام این بود که هدی خندید و با خندش منم خندوند ولی تا جایی که یادم میاد دفعه آخری هم که اشکاشو دیدم جمله ای گفتم که خندید: ای آسمان خون گریه کن..... اون روزم هدی واقعا خندید و این بهترین هدیه بود!
من تو خوابگاه تمام عکسایی که تو این سفر انداخته بودمو از دست دادم ! روزی که داشتیم از تهران به طرف بناب حرکت می کردیم ، دوربینمو انداختم گردنم و این دوربین از همون لحظه شروع کرد به عکس انداختن! از همه چی و همه کس عکس و فیلم داشتم!!! ولی به لطف دوستای کلاس سومی همش پاک شد!
چون اول نوشتم از تو قطار گذشتم حالام از جاموندنمون از قطار و برگشتمون و خنده های شنبه تو اتوبوس و تو کما رفتن من می گذرم!
اگه نوشتن این خاطرات هم دیر شد دقیقا برای این بود که من تو کما بودم!
بدترین اتفاق این سفر : نصفه موندن حرفای هدی روز آخر.
بهترین اتفاقات سفر: اتوبوس ، جلسه انتقادات ، مسابقه فرود! ، دادن اون کادوی بی نظیر به عمو!
بهترین صحنه ای که عکس گرفتم: عمو نشسته بود رو زمین و چونشو گذاشته بود رو میز و داشت کار یکی از گروه ها رو می دید، عمو وایساده بود و مثل پسر شرّا نگاه می کرد و روزبه و محکم گرفته بود (دور روزبه یه روبان سیاهه)
بهترین چیزی که دیدم: دوستیی که هیچ جای دنیا لنگش پیدا نمی شه، رابطه صمیمی انجمنی ها با دانش آموزان که هیچ شباهتی به رابطه استاد و شاگرد نداشت!
بهترین چیزی که یاد گرفتم: ما در بهترین و بدترین شرایط خوشبختیم!
خوش اخلاق ترین آدمایی که اونجا دیدم: عمو ، عمو ایمنی ، خانم مختاری
نتیجه گیری :
1- بهترین روزای سال و شاید سال ها رو گذروندم!
2- همیشه ممنون آدمایی هستم که این روزا رو به وجود آوردن!
3- ما همیشه خیلی خوشبختیم چون خدا دوستمون داره!
4- قدر عمو هاتونو بدونید!!!
5- هرجا می روید ، سعی کنید کمال استفاده رو کنید و بیشترین لذت ببرید!
بهترین نتیجه گیری: یک نفس بادوست بودن هم نفس! آرزوی عاشقان این است و بس!
یک کلمه حرف با آدمی که باعث شد یادمون بره تهرانو...
از شما ممنونم که باعث شدید برای چند روز پنجره ی اتاقمو فراموش کنم! ممنونم که باعث شدید تهرانو فراموش کنم! باعث شدید شاد باشم و به قول هدی زندگانی کنم نه زنده مانی! امیدوارم همیشه زندگانی کنید ، زندگانی! امیدوارم همیشه شاد باشید! به دور از نامردی های دنیای کوچیک آدما، آزاد باشید!!!
مهندس_z
ببین می دونم جوابتو ندادم!می دونم دوست داشتی همون دفعه اول که خوندم بنویسم!میدونم الان دلت می خواد منو بکشی چون فکر می کنی همیارت بعد از بناب انقدر عوض شده که دیگه حرفا و کارای تو براش بی ارزشه...!
ولی این طوری نیست!!!باور کن این طوری نیست!ببین اگه من امروز جواب تو رو بدم ،یعنی برگشتن به دیروزی که ازش متنفرم!من فقط می خوام تا چند روز دیگه یاد آوری نشه روزای بدی که تو خودت بهتر می دونی!فقط دلم می خواد با یاد هدی و دوستا و عمو و خنده هامون،یه کم از چیزی که بودم دور شم و نزدیک شم به چیزی که هدی کمکم کرد بشم!من می دونم تو هم خوشحالی از این خوشحالی چون یادمه که ناراحت بودی از ناراحتیم!چون می شناسمت انقدر راحت دربارت می گم ناراحت بودی از ناراحتیم!
از دستم دلخور نشو من همین جا بهت قول می دم،فاطمه قول می دم ،جوابی که دارم واسه نوشتتو بهت بدم!
فقط ازت خواهش می کنم چند روز بهم مهلت بده!حداقل تا دوشنبه دیگه به هیچی جز خنده فکر نکنم!
ازم دلخور نشو خواهش می کنم! یادت نره تو همیاری نه یه دوست... تو فاطمه ای!!!
پ.ن بی ربط: تقریبا برگشت عکسام غیرممکن شد!!! ولی تقریبا! پس هنوز امیدی هست،دعا کنید!!!
با همه تونم!چرا انقدر بزرگش کردید!
شماها اگه دفتر زرده رو بخونین که دیوونه میشید!چه تون شده؟دارید چیکار می کنید؟با کی می جنگید؟با کی دعوا می کنید؟
چیکار می کنید؟
هدی من فقط یه نوشته از اون شبایی رو اینجا گذاشتم که واسه تو سواله.فقط همین!یه نوشته از شبایی که دارم داغون می شم از دیدن چیزایی که انسانیت زیر سوال می بره!چیزایی که باعث می شه شک کنیم !هدی امروز ازت معنی واژه خودخواهو پرسیدم،گفتی خوب همون که خودت می دونی...کلمه سختی نبود ولی دیشب با خوندن پستت واسم سوال پیش اومد که معنی این کلمه چیه که هدی ( که نیست مثل بقیه ) میگه داری خودخواه میشی...!
من فقط چیزی رو نوشتم که ممکن هر شب یکی از ما بخوادش . همین!
خیلی وقتا آدم از دونستن خیلی چیزا وحشت می کنه و آرزو می کنه ندونه!
هم من می دونم هم اونی که باید بدونه که من تغییر نکردم!من هنوز مهندسم!همون آدم!همون که با تو دوست بود!من همونم.به خدا همونم!!!
بچه ها کوتا بیاین!!!
الهی و ربی من لی غیرک.


